بگوييد بر گورم بنويسند: »
« زندگي را دوست داشت »
« ولي آن را نشناخت »
« مهربان بود »
« ولي مهر نورزيد »
« طبيعت را دوست داشت »
« ولي از آن لذت نبرد »
« در آبگير قلبش جنب و جوشي بود »
« ولي کسي بدان راه نيافت »
« در زندگي احساس تنهايي مي نمود »
« ولي هرگز دل به کسي نداد »
« و خلاصه بنويسيد: »
« زنده بودن را براي زندگي دوست داشت »
« نه زندگي را براي زنده بودن »
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 20:58  توسط سید مهدی حسینی
|
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 16:37  توسط سید مهدی حسینی
|
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 16:36  توسط سید مهدی حسینی
|
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
كمی
ز چه؟
كه شوم اسیر خاك
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...
ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم خدا
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 6:49  توسط سید مهدی حسینی
|
از دوستانی که دست به قلم هستند
دعوت به عمل می آید
تابه
(انجمن نویسندگان کوچک)
بپیوندند.برای اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید>09194845840
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 19:55  توسط سید مهدی حسینی
|
* آدمها فقط در یک چیز مشترکند ، متفاوت بودن . ( رابرت
زند )
* کسی به حساب می آید که دیگران را به حساب آورد . (
مالکم س . فوربی )
* انسان همان است که خود باور می کند . ( آنتوان چخوف )
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 19:18  توسط سید مهدی حسینی
|
یک آینه ی زلال مرمر دل تو
یک دهکده لبریز کبوتر دل تو
من قلک عشق خویش را می شکنم
یک خانه اجاره می کنم در دل تو
یک خانه اجاره کرد پایین دلم
با نیت غصب دیر یاسینِ دلم
با حربه ی این دختر اسرائیلی
اشغال شده خاک فسلطین دلم
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 0:27  توسط سید مهدی حسینی
|
این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 0:24  توسط سید مهدی حسینی
|
در خواستهای من از خدا
از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید
درمان دردهایت را بجویی.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد
خدا پاسخ گفت :
آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب
گذراست
از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند
خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا
شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد
خداوند پاسخ گفت:
نازنینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست
از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی ده
د
خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری ا زدنیا و نزدیکی به من است
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
خداوند پاسخ گفت :
پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من
از خدا خواستم تا از لذایذه دنیا سرشارم سازد
خداوند پاسخ داد:
من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی از آن با تو
از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیا موزد
خداوند پاسخ گفت :
اشرف مخلوقات من بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی
به خاطر داشته باش در مسیر عشق ورزیدن به من
به مقصد دوست داشتنه
دیگران خواهی رسید
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 23:34  توسط سید مهدی حسینی
|
آتش زدن به خانه مولا بهانه بود
مقصود خصم كشتن بانوى خانه بود
با آن همه سفارش پیغمبر خدا
پاداش دوستی علی تازیانه بود؟!
آن شب قوى ترین سند غربت علی
تشییع مخفیانه و دفن شبانه بود
فاطمه بنیانگذار مذهب است
فاطمه آموزگار زینب است
نام زهرا خود حدیث برتر است
نام زهرا رمز جنگ حیدر است
نام زهرا مایه احساس بود
نام او ذكر لب عباس بود
فاطمیه قصه گوی رنجهاست
تفسیر سوز و گداز مرتضی ست
فاطمیه شعر داغ لاله است
قصه ی زهرای هجده ساله ست
فاطمیه شرح دیوار و در است
مشق و املای حسن تا خاتم است
زهرا که شهید گشت بی جرم و گناه
هست از غم او، سینه ی عالم پر آه
ناموس خدا کجا و سیلی خوردن
لا حول و لا قوه الا بالله
کشته شد محسن آنان که تماشا کردنند
سند تیر به اصغر زدن امضاء کردنند
ای کاش فدک این همه اسرار نداشت
ای کاش مدینه در و دیوار نداشت
فریاد دل محسن زهرا این بود
ای کاش در سوخته مسمار نداشت
کاش قلبم به قبرش راه داشت
کاش زهرا هم زیارتگاه داشت
دل از غم فاطمه توان دارد، نه
و ز تربتِ او کسی نشان دارد، نه
آن تربتِ گمگشته آیا زَواری
جز مهدی صاحب الزمان دارد، نه
زآن روزی که سیلی خورد زهرا
سیه شد روزگار اهل معنا
شنیدم زعارفی که می فرمود
حکم فرج را کند زهرای سیلی خورده امضا
بعد از این خورشید می ماند غریب ، می تراود از لبش ام یجیب . . .
از مشرق قلبم رسیده فاطمیه . رخت عزایم کو ، رسیده فاطمیه . . .
حضرت محمد (ص) : فاطمه پاره تن من است . هر که او را بیازارد ، مرا آزرده خاطر کرده
است و هر که او را شاد کند ، مرا نیز خوشحال نموده است .
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
«فاطمه، فاطمه است»
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 23:32  توسط سید مهدی حسینی
|